زیباترین هدیه خدا یک ساله شد
امروز خیلی خیلی شاد و هیجان زده ام می دونی چرا؟
آروین عزیزم ،کلوچه عسلی مامان امروز ١٢ خرداد ٩١ جشن تولد تو و جشن آغاز زیستنت در این دنیاست
یه جشن تولد توپ و مفصل .
عزیز دل مامانی باورم نمیشه قند عسل ریزه من امروز یک ساله است
باورم نمیشه هر وقت تو صفحه وبلاگت میومدم نوشته بود آروین کوچولوی ناز چند ماه و چند روز و ... سن دارد ولی دیروز برای لحظه ای بسیار کوتاه این رقم به یک سال و صفر روز و صفر ساعت و صفر... تبدیل شد و این یعنی دقیقاً یک سال از تولد تو عزیز دلم می گذرد و آروین کوچولوی من یک ساله است خدایا شکرت میلیونها بار شکر
چند روزی بود مدام خاطرات سال قبل رو مرور می کردم
وای... چه روزهایی بود پر از استرس ،هیجان و انتظار
از اول خرداد ٩٠ دلم بیشتر از همیشه برات تنگ شده بود دوست داشتم خیلی زود زمان بگذره و من نی نی عزیزم رو در آغوش بگیرم از یک ماه قبل شروع کردم تا می تونستم آب و مایعات خوردم تا مبادا خوشگل مامانی آبش کم بشه تا من مجبور بشم زود بدنیا بیارمش یه دفعه سرم رو بلند کردم و دیدم یه مامان قلمبه شدم که به گفته دکترم مایع جنین زیاد بود و احتمال پارگی کیسه و تولد زود رس و ...و هزاران شاید دیگر
هیچ کس نمی دونست با مطرح کردن این موضوع من بیشتر از پیش استرس می گیرم .در این لحظات به تنها چیزی که فکر می کردم سلامتی تو عزیز دلم بود لذا همه عزمم رو جزم کردم و با توکل بر خدا رفتم جلو
روز چهارشنبه رفتیم دکترو ایشون چک کردند و گفتند آخر خرداد پسرتون دنیا میاد و نتیجه قطعی رو هفته بعد اعلام می کنیم ما برگشتیم خونه و مامان بزرگ مهمون ما بود
شب همه چیز عوض شد و ما متوجه احتمال پارگی کیسه اب شدیم و بهم گفتند زود حاضر شو بریم ولی من خیلی می ترسیدم خیلی زیاد و از طرف دیگه اصلاً دلم نمی خواست عزیز جونم رو که اینهمه بهش انس گرفته بودم از وجودم جدا کنم و اگر امکان داشت تو رو همیشه برای خودم حفظ می کردم
رفتیم و بعد از معاینه گفتند بله نی نی داره میاد با دکترم تماس گرفتند و تصمیم بر این شد تا من طبیعی زایمان کنم چون با توجه به حجم بالا مایع جنینی و سوراخ شدن کیسه با زایمان سزارین احتمال خطر برای مادر و جنین بیشتر میشد
در اتاق انتظار برای القای درد به من آمپول زدند و شروع دردها ...
از شنیدن صدای جیغ مامانهایی که داشتند نی نی هاشون رو به دنیا می آوردند بیشتر استرس می گرفتم ولی با توکل بر خدا منتظر زیباترین هدیه خداوندی بودم تا اینکه درست در ساعت ٨ و ١٥ دقیقه روز پنجشنبه ١٢ خرداد ٩٠ فرشته ای بلوری وناز به نام آروین به دنیا اومد
هیچ وقت این لحظه را فراموش نمی کنم صدای گریه ناز و دوست داشتنی که نه ماه منتظرش بودم این قشنگ ترین صدایی است که من شنیدم
خانم دکتر تو رو جلوی صورتم گرفت و گفت سالم و پسره چقدر هم سفید و چه موهای نازی داره ...

خانم پرستار بردند تا کلوچه عسلیم رو تمیز کنند و من برای اولین بار چشمهای زیبات رو دیدم خدایا شکرت پسر کوچولوی من با چشمهای سیاه و کوچولوش داشت نگاه می کرد

خانم پرستار تو رو گذاشتند رو سینم و تو آروم آروم دهنت رو باز و بسته می کردی
اصلاً باورم نمیشد این کوچولوی ناز و دوست داشتنی همون موجودیه که تو دل من بود و این نوزاد کوچولو از گوشت و پوست و همه سلولهای بدن منه خدایا شکرت
خدای خوبم رو شاکرم به لطف وجود آروینم در این یک سال خیلی از اولین ها رو تجربه کردم
وقتی پسر کوچولوی نازم ،برای اولین بار خمیازه کشید(٢٠/٠٣/٩٠)

وقتی زیبا ترین موجود دنیایم برای اولین بار خندید(٣١/٠٣/٩٠)

روزی که برای اولین بار با مامان لیلا رفت حموم (١٨/٠٤/٩٠)

روزی که برای اولین بار ...
برای دیدن ادامه اولین های آروین به ادامه مطلب بروید ...
وقتی عشق مامان برای اولین بار تونست گردن بگیره و سرش رو بالا بگیره (٣١/٠٥/٩٠)

روزی که نفسم برای اولین بار غلت زد (١٢/٠٧/٩٠)

اولین باری که آروینم،برای مامان لیلاش خرید کرد (15/07/90)

آروین کوچولوی ناز برای اولین بار تو مسابقه نی نی و اسباب بازی برنده شد(08/08/90)

وقتی زیباترین هدیه خداوندی من برای اولین بار شروع به خوردن غذای کمکی کرد(18/08/90)

پسر کوچولوی ما برای اولین بار به مشهد رفت (27/08/90)

سفید بلوری زیبایم برای اولین بار نشست (30/08/90)

آروین شش ماهه من لباس شیرخوار 6 ماهه امام حسین را پوشید و در همایش بزرگ شیرخواران شرکت کرد (11/09/90)

شیرین ترین عسلم برای اولین بار سینه خیز رفت (12/09/90)

کوچک ترین عضو خونواده ما ،برای اولین بار در شب یلدا کنار ما نشست و جشن گرفت (30/09/90)

آروین کوچولوی عزیزم برای اولین بار پاهای کوچولوش رو خورد (05/10/90)

مرد کوچک خونمون ،آروین ، برای اولین بار خودش رو از تو تختش بالا کشید (08/10/90)
وقتی فرشته کوچک زندگیمان برای اولین بار دندون درآورد (25/10/90)

پسرک کوچک من برای اولین بار چهار دست و پا رفت (03/11/90)
و
کلوچه عسلی مامان برای اولین بار از مبل گرفت و وایستاد (21/11/90)

پسر شیطون بلای من برای اولین بار گفت ددددد(22/11/90)

اولین بهار زندگیش رو در کنار ما تجربه کرد (01/01/91)

تو پسرک شیطون بلای من از نه ماهگی به هرچی که دم دستت بود می گرفتی و راه می رفتی ولی از اینکه دستهات رو ول کنی خیلی می ترسیدی و مامانی خیلی دوست داشت آروین عزیزتر از جونش تا یک سالگی اولین قدمهاش رو هم برداره که تو هم از یازده ماهگی بدون کمک وایستادی و درست چند روز مونده به تولدت اولین قدمهات رو برداشتی و مامان لیلا و بابا علی و همه رو غرق شور و شعف کردی پسرک کوچولویم می پرستمت
با وجود تو عزیز جانم من خیلی از اولین ها را با چشمهای خودم دیدم و هربار اشک شوق در چشمهایم حلقه زد و مرا غرق شور و شعف نمود و به خاطر داشتن چنین موهبت باهوش الهی بارها و بارها دستها را رو به آسمان بلند کردم و خداوند بزرگ را شکر گفتم
خدا جونم ممنونتم
ممنونم که لطف وکمک کردی تا فرزندم در کنار پدر و مادرش به سلامت یک ساله شود
365 مین روز زندگیت شادباش عسلم
منتظر عکس ها و شرح مراسم تولد گل پسریم باشین ممنونم


زیباترین هدیه خدا یک ساله شد
